آبادی از دامنه به طرف بالا کشیده شده بود و می رفت تا پشت یک شیب ملایم و یک دره ا ی که معلوم نبود کجا سر وا می کند گم می شد .
و روبروی آبادی دشتی که می خورد به چند کوه بزرگ و کوچک وآن کوه بلند که همیشه برف داشت و چقدر از دسترس دور بود .
همه جا کوه بود . کوههایی که شبها هراسناک می نمود . پر از تیغ و تیغه ؛ پر از شکاف و گودال و مخفیگاه که می توانست صدها تفنگچی را در خود جای دهد و راحت کار یک لشگر را تمام کند .
دلها هراسناک می نمود و دلمان نمی خواست راست توی چشم هم نگاه کنیم .
خودمان را مشغول می کردیم به مستحکم کردن سنگرها و دلمان خوش بود به ذخیره مهمات و آذوقه که این روزها خیلی ها به دنبالش بودند.
تنها هوای خنک و چشمه ای که اب سرد ی از آن می جوشید التیاممان می داد.
سرهنگ گاهی به مقر خان می رفت و خوشحال بر می گشت و ما هر لحظه در پی گلوله سرگردانی بودیم که در هوا پر خواهد کشید. .
از بلندی تمام این کوههای بلندی که مثل غول ما را به وحشت می انداخت .
قصه های استوار امینی از جنگ بویر احمد و گلوله های کای لهراسی بویر احمدی تمامی نداشت .
می دانستیم که چشم عشایر به تفنگهاست و مهمات و می دانستیم که یک روز خواهند آمد . اما نمی دانستیم کی و چطوری
تا اینکه خبر دادند شبی که ماه می نشیند عده ای خواهند آمد و سرهنگ دستور داد که آماده باشند . سه تا از مسلسلها را پشت گلهای نسترن وحشی و کنار جویباری که به دشت می ریخت گذاشتند و کمین کردیم .
شب از نیمه گذشته بود که صدای پای اسبهاشان آمد . دوازده سایه داشت می آمد .
سرهنگ دستور شلیک داد .
و مسلسلها شلیک کردند. هوا پر از بوی باروت شد . و دهانمان مزه سرب گرفت .
از همه آنها یک نفر با اسبش افتاد و بقیه رفتند .
جوان بود . آفتاب سوخته با کاکل موهایی مثل شبق . بیهوش بود و گلوله رانش را سوراخ کرده بود .
سرهنگ دستور مداوا داد . زخمی از طایفه بی بی خدیجه بود . مادر خان و سرهنگ هراسناک می نمود .
زخمی را با اسبی پیشکش به سوی اردوگاه خان روانه کردند..و سرهنگ گفت آنها خواهند آمد .
سرهنگ سوار بر اسب سفید خود شد و به سوی ابادی تاخت زد .
خورشید داشت پشت کوه اولی قایم می شد .
