تبليغاتX
حدیث بی قراری

حدیث بی قراری

گاه نوشته ها

آبادی از دامنه به طرف بالا کشیده شده بود و می رفت تا پشت یک شیب ملایم و یک دره ا ی که معلوم نبود کجا سر وا می کند گم می شد .

و روبروی آبادی دشتی  که می خورد به چند کوه بزرگ و کوچک وآن کوه بلند که همیشه برف داشت و چقدر از دسترس دور بود .

همه جا کوه بود  . کوههایی که شبها  هراسناک می نمود . پر از تیغ و تیغه ؛ پر از شکاف و گودال و مخفیگاه   که می توانست صدها تفنگچی را در خود جای دهد  و راحت کار یک لشگر را تمام کند  . 

دلها هراسناک می نمود  و دلمان نمی خواست راست توی چشم هم نگاه کنیم  .

خودمان  را مشغول می کردیم  به مستحکم کردن  سنگرها و دلمان خوش بود به ذخیره مهمات و آذوقه  که این روزها خیلی ها به دنبالش بودند.

تنها هوای خنک و چشمه ای که  اب سرد ی از آن می جوشید  التیاممان می داد.

سرهنگ گاهی به مقر خان می رفت  و خوشحال بر می گشت  و ما هر لحظه در پی  گلوله سرگردانی بودیم که در هوا پر خواهد کشید. .

از بلندی تمام این کوههای  بلندی که مثل غول ما را به وحشت می انداخت  .

قصه های استوار امینی  از جنگ بویر احمد و گلوله های کای  لهراسی بویر احمدی  تمامی نداشت  . 

می دانستیم که چشم عشایر به تفنگهاست و مهمات  و می دانستیم  که یک روز خواهند آمد . اما نمی دانستیم کی و چطوری 

تا اینکه  خبر دادند شبی که ماه  می نشیند  عده ای خواهند آمد و سرهنگ  دستور داد که آماده باشند . سه تا از مسلسلها را پشت  گلهای نسترن وحشی  و کنار جویباری که به دشت می ریخت گذاشتند و کمین کردیم  .

شب از نیمه گذشته بود که صدای پای اسبهاشان آمد . دوازده سایه  داشت می آمد .

سرهنگ دستور شلیک داد .

و مسلسلها شلیک کردند. هوا پر از بوی باروت شد  . و دهانمان مزه سرب گرفت  .

از همه آنها یک نفر با اسبش افتاد و بقیه  رفتند  .

جوان بود  . آفتاب سوخته با کاکل موهایی مثل شبق   . بیهوش بود و گلوله رانش را  سوراخ کرده بود   .

سرهنگ  دستور مداوا داد  . زخمی  از طایفه بی بی خدیجه بود . مادر خان  و سرهنگ هراسناک می نمود . 

زخمی را با اسبی پیشکش به سوی اردوگاه خان روانه کردند..و سرهنگ گفت آنها خواهند آمد .

سرهنگ سوار بر اسب سفید خود شد و به سوی ابادی تاخت زد .

خورشید داشت پشت کوه اولی قایم می شد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط مهرگان  | 

بیدل دهلوی را شاید ما ایرانی ها خوب نشناسیم  . اما در کشورهای هند و افغا ن و فارسی زبانهای پاکستان و تاجیکستان  آنقدر دوستش دارند  که ما خواجه شیراز را می پرستیم  . بیدل که در سبک هندی شعر می گفته زیاد شعر سروده است.  و دیوانی عظیم دارد .اما ورقش که زدم  غزلی از او  مرا مشغول  کرد و حیفم آمد اینجا نیاورمش  امید که  مطبوع خاطر افتد  .

سر کشی  می خواستیم از پا نشستن در رسید

شعله را اواز می دادیم و خاکستر در رسید

خویش را یک پر زدن در یاب و مفت جهد گیر

زندگی برقیست   نتوانی به خود دیگر رسید

دستگاه ما و من پا در رکاب برق داشت

تا به پروازی رسم  اتش  به بال و پر رسید

تا نفس جنبید بر خود  احتیاج آمد به جوش

یک تپیدن  ساز کرد این رگ به صد نشتر رسید

بی نصیب از بیعت مستان این محفل نیم

دست من بوسید پای هر که تا ساغر رسید

مطلعی  سر زد ز فکرم در کمینگاه خیال

بی خبر رفتم ز خود پنداشتم دلبر رسید

کاش همچون سایه در زنگار می کردم وطن

آب برد اینه ام را  تا به روشنگر رسید.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط مهرگان  | 

......سلام آقا چی می خونی  ؟   سرم رو از تو روزنومه میارم بالا و کفری از اینکه یک

 

فضولی پیدا شده  که حواسم را پرت  کرده  نگاش می کنم  .  هری می زند زیر خنده

 

و خنده  تمام صورتش را می گیرد  .   خنده اش انگار مثل یک موج تمام بدنم را فرا

 

می گیرد  . مثل  جن  انگار رفته تا مغز و استخوانم  . عجیبه تا یک دقیقه پیش  چنان

 

ناراحت بودم    که حوصله هیچکس را نداشتم  . حالا  این  انگار صد سال است که

 

من را می شناسد .  سر و وضع مرتبی ندارد  . حالا روزنامه  را گرفته از دست من و

 

یک راست رفته  صفحه ورزشی   و همینجور که داره  خبرها  را مرور می کنه   داره

 

با منم حرف می زنه   ....ببخشین  زدم  وسط تنهاییت ها  دیدم خیلی تو لکی گفتم

 

بیام یک کمی اختلاط کنیم  . منم تنها بودم دوستام امروز نیستن  بی معرفتا قالمون

 

گذاشتن  منم گفتم بهتر می رم با یک آدمی که دو تا کلوم  حرف حساب سرش

 

میشه اختلاط کنیم  اقلا ببینیم چی میگن  ما هم بفهمیم یعنی فهمیده بشیم  .

 

بابام میگه  بچه با آدم  حسابی  رفت و آمد کن  که سرش به تنش بیرزه نه با این

 

جار و جامبورا  .راستی این آدما هم که  کم فاز میدن  هر وقت رفتم باهاشون  اختلاط

 

کنم  یا بلند شدن رفتن   یا میگن برو بچه حوصله داری  . یا فکر می کنند  می خوام

 

جیبشونو بزنم   بازم  به خانوما  خیلی مهربونن اقلا گوش میدند به حرف من بچه .

 

گاهی هم درد و دل می کنند من فکر می کردم  مادر من بدبخته  یا خالم  اما نه  این

 

خانوما  می بینی  با بهترین خونه و ماشین  باید بشینی براشون گریه کنی .یکیش

 

بچش خارجه یکیش  هوو داره  یکیش شووره بدهکاری بالا آورده  .

 

خلاصه آقا جون چی بگم برات  این تیم ملی هم امیدی بهش نیست .......و باز

 

شروع می کند به صحبت درباره خودش  میگه ای آقا اینقدر دلم می خواست درس

 

بخونم که نگو  ولی نشد دیگه   بابام سختش بود مام زدیم بیرون فعلا کمک خرج خونه

 

شدیم دیگه  چه کنیم   بد نیست   داریم  آبجی رو  می فرستیم خونه بخت .خیلی

 

مظلومه  خدا کنه شوهره معتاد از کار در نیاد  البته قوم و خویشه ولی  بد دوره اییه

 

آقا  . مگه نه ؟ 

 

و میخواد که من  حرفهاش را تصدیق کنم   و من سرم را تکان  میدم که یعنی آره و

 

دوست دارم که فقط او حرف بزند  واینقدر بگوید   تا تمام حرفهاش  و همه غصه هاش

 

آرزو هاش  را بگه  و من جای همه بزرگترها   که گوشی برای نشنیدن دارند .حرفهای

 

او را بشنوم  .

 

و او گفت  و گفت

و من  بیشتر گوش دادم  چرا اینقدر حرفهاش  به دلم می نشست  و چقدر خوب

 

حرف می زد  انگار کتاب شعری بود که داشت  تو هوا موج می زد تا یکی یک روز اونو چاپ کنه  .

 

انگار از روزی که پاشو تو کوچه گذاشته بود  تجربه  کرده بود و یاد گرفته بود .

 

نه اینکه تو کتابا خونده باشه  همه چیزهارو دیده بود و لمس کرده بود..

 

وقت رفتن  گفتم دوست من  بابات خوب حرفی بهت زده اما بزرگترها  باید بیان پیش

 

تو  چیزی یاد بگیرند  و  قراری با هم گذاشتیم  و من خوشحال از پیدا کردن  دوست

 

خوبم  داشتم  از پارک   بیرون می رفتم  .

 

راه که   می رفتم  محکمتر پایم  را به زمین چسباندم  و پیاده تا خانه  رفتم و به

 

حرفهایش  فکر کردم  .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط مهرگان  |